شبکه افق - 5 مهر 1403

"اعترافات"؛ از نامه صدام تا نامه دبیرکل سازمان ملل (اما "نهضت"، تا دفع فتنه از جهان)

یادمان شهدای لشکر حضرت رسول ص تهران و شهدای فاطمیون، مدافعین حرم - هفته دفاع مقدس 1401

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از فرمایشات این خواهر عزیز، دیگر آدم، حرف زدنش نمی‌آید. این فرمایشاتی که ایشان کرد، همه آنچه که در یک چنین جمعی که جمع رزمندگان و خانواده‌هایشان و خانواده شهدا و این‌ها است، هر آنچه که گفتنی بود، ایشان گفت. هم منطق مقاومت را گفت، ایشان، عقلانیت مبارزه را گفت، هم از عشق و ایمان و اخلاص، از فداکاری گمنامانی که هر جا خطر بود، خودشان را جلو انداختند. هر جا که دنبال سهمیه و امکانات و این حرف‌ها بودند، این تیپ‌ها، معمولاً عقب می‌ماندند. هر جا صف تشکر، هر جا صف خوردن و فرصت‌طلبی و این‌ها است، یک عده‌ای خودشان را می‌رسانند جلو. یک عده‌ای، این‌جور وقت‌ها، دلشان را می‌اندازند پایین و می‌روند، یک گوشه‌ای، دنبال گمنامی. این بچه‌های فاطمیون، از این دسته بودند، از اولیای خدا که در شرایطی که حتی اسم آن‌ها هم نباید برده می‌شد و به انواع توهین‌ها، تهمت‌ها، باید تحمل می‌شد، سخت‌ترین فداکاری‌ها و عملیات‌ها را هم باید می‌کردند.

در زمان جنگ خود ما هم، این مسائل بود. همان موقع هم، ما داشتیم کسانی که در آشناها و فامیل‌ها و همسایه که جبهه نمی‌آمدند. می‌ترسیدند، دنبال منافع خودشان بودند. بعد، به این خانم، بچه‌هایی که جبهه می‌رفتند، این‌ها بودن، حتماً دارند می‌روند، به شما، پولی، چیزی می‌دهند، امکانات می‌دهند. این بحث، پس تازه نیست، برای شما نیست، همیشه بوده است. بعد، قرآن می‌فرماید: «در صدر اسلام و در زمان، قبل، همه انبیا، همین‌طور بود. یک عده زیادی، تماشاگر هستند، حزب باد هستند. یک وقتی که شما در خطر باشید، شکستی بخورید، مشکلی باشد، شماها را هو می‌کنند، مسخره می‌کنند. یک وقتی که پیروز می‌شوید، جلو می‌روید، می‌آیند، می‌گویند که: «ما هم با شما بودیم.» در جشن پیروزی، می‌آیند، شیرینی هم خیلی می‌خورند در آن، در این جشن‌ها، این‌ها از همه بیشتر شیرینی می‌خورند. در جشن خون که یک شکستی است، شهدایی، زحمتی باشد، در جشن خون نمی‌آیند. جشن پول را می‌آیند.» قرآن می‌فرماید که: «این افرادی که ظاهراً مسلمان هستند، با شما هستند، باطناً هیچ چیز را قبول ندارند، ولی بین شما هستند. بعضی مناسک ظاهری را، این‌ها هم انجام می‌دهند. پشت سر پیغمبر، مسخره می‌کنند، توهین می‌کنند. می‌گویند: «این دیوانه است.» جلویش، سلام می‌کنند و «صبَحَکُمُ الله، مَسَاءکُمُ الله» و از این کارها می‌کنند. وقتی شما جنگ و جهاد می‌روید، مسخره‌تان می‌کنند، این‌ها آیات قرآن است. معلوم می‌شود برای آن وقت هم نبوده است و نیست، فقط برای الان نیست. این، یک سنت تاریخی است که خداوند به آن اشاره می‌کند. می‌فرماید: وقتی می‌روید عملیات، شکست می‌خورید، شهید می‌شوید، شکست مادی البته، شکست معنوی که معنی ندارد. امام می‌گفت: «اگر هدف، معنوی باشد، شکستتان هم پیروزی است. اگر هدف، مادی باشد، پیروزی‌تان هم شکست است.» اگر هدف، معنوی و توحیدی باشد، شکست و پیروزی، مساوی است. برای پیروزی، تلاش می‌کنیم اما به خاطر پیروزی نمی‌جنگیم، به خاطر وظیفه می‌جنگیم. امام، آن جملات الهی و توحیدی‌اش که بچه‌های ما را از راه دور، تربیت می‌کرد که یک شبه، راه 40 ساله می‌رفتند. جملاتی مثل این که ما، معمولاً به تکلیف هستیم، نه نتیجه. جملاتی مثل این که: «عالم، محضر خدا است. در محضر خدا، معصیت نکنید. جملاتی مثل این که خرمشهر که آزاد شد،» گفت: «خدا، خرمشهر را خدا آزاد کرد.» وقتی شکست می‌خوردیم در یک عملیات، می‌گفت کمربندها را محکم ببندید. هیچ چیز عوض نشده است، آماده باشید برای عملیات بعدی. شما وظیفه داشتید، مبارزه کنید. پیروز شدن، واجب نیست. جهاد کردن، واجب است. پیروزی، دست ما نیست، گاهی می‌شود، گاهی نمی‌شود. ما، مبارزه به شرط پیروزی نمی‌کنیم ولی برای پیروزی می‌جنگیم. فرقش این است که وقتی شکست خوردی، مأیوس نمی‌شوی، وقتی پیروز هم شدی، مغرور نمی‌شوی.

قرآن می‌فرماید: وقتی که می‌روید جلو، در یک ضرب، عملیات، یک ضربه می‌خورید، شکست می‌خورید، مثل جنگ احد. این‌ها به شما می‌گویند که نگفتیم، نروید. خوردی، بخور. ما که گفتیم نروید. بعد، همین‌ها» قرآن می‌فرماید: «در عملیات بعد، وقتی پیروز می‌شوید، شما، یک پیروزی بزرگی به دست می‌آید، می‌آیند، می‌گویند که ما با ما هم که با شما بودیم، در جریان هستیم. ما با شما نبودیم. بعد، می‌گویند «یا لیتنا کنّا معکم.» یعنی کاش ما هم در این عملیات، توفیق داشتیم، می‌بودیم. ما هم در این پیروزی الهی شیرین، شریک می‌شدیم. خب، قرآن می‌فرماید: دروغ می‌گویند، کلاهبردار هستند، ولی شما پیروزی و شکست، برای شما، مساوی است. شهادت و پیروزی شکست که اصلاً نیست پیروزی و شهادت، «أَحَدُ الْحَسَنَیْنِ» هر دوش مثل هم، مساوی است. خب، این حرف‌ها را هر کسی نمی‌تواند بزند. کسی مثل کسانی مثل امام، می‌توانند این را بگویند که این، یک عمر تهذیب نفس و این‌ها. می‌گفت این‌هایی که از آمریکا، از شاه، از صدام می‌ترسند، این‌ها تهذیب نفس نکرده‌اند. این‌ها، توحیدشان مشکل دارد. می‌گویند: «لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ» ولی عقیده ندارند. این‌ها نمی‌توانند به خدا توکل کنند. برای این که به خدا اعتماد ندارند. خدایشان واقعی نیست. عین همین قضیه را ما در زمان تا انقلاب بود در انقلاب، قبل از انقلاب این‌ها، مبارزینی که می‌رفتند زندان و این‌ها بعضی فامیل‌ها و آشناها می‌آمدند، به این‌ها سرکوفت می‌زدند عوض این که تأیید کنند، تشویق کنند، حمایت کنند، امید بدهند، چون شعور دینی، سیاسی نداشتند. بعضی‌ها هم ترسو بودند. می‌گفتند که خب، مرض داشتید، این کار را کردید، حالا خوب است الان، این‌جوری؟ خوب شد حالا؟ حالا می‌خواهید چه کار کنید؟ بعد که انقلاب پیروز شد، همان‌ها می‌آمدند، می‌گفتند که کیک جشن پیروزی کجاست؟ می‌خواهیم بخوریم! هر جا غنیمت است، این‌ها جلوتر از همه می‌آیند. هر جا خطر است، قایم می‌شوند و آنهایی مجاهدین را مسخره می‌کنند. خب، در جنگ هم همین‌طور بود. عین همین قضیه بارها در جنگ اتفاق افتاد. در یک عملیاتی، شهید زیاد می‌دادیم. زیاد جلو نرفتیم یا رفتیم، مجبور شدیم یک کمی برگردیم عقب. مسخره می‌کردند. می‌گفتند جنگ، جنگ تا پیروزی بعد، می‌گفتند جنگ، جنگ کو، پیروزی؟ متلک می‌گفتند! بعد، یک عملیاتی، پیروز می‌شدیم، می‌رفتیم جلو، یک مرتبه، چند هزار اسیر می‌گرفتند. بعد می‌آمدند، این‌ها همین‌ها می‌آمدند من خودم، این‌ها را دیده‌ام. در بعضی آشناهای ما بودند. ما مثلاً در چند تا عملیات، مجبور شدیم در یک عملیاتی که شکست خورده بودیم، می‌آمدند، سرکوفت می‌زدند که من، یک بار دعوا کردم، از خانه بیرونشان کردم. گفتم چه کسی گفته است اصلاً تو اینجا عیادت ما بیایی! در یک عملیاتی که پیروز می‌شویم، می‌آمدند. یک‌جوری تملق، چاپلوسی به‌به، شهدا، امام، رزمندگان و... پدرسوخته، تو که همان آدم هستی، الان هم داری دروغ می‌گویی. الان هم داری دروغ می‌گویی. یکی از این‌ها، یک وقت می‌گفت: «ما حیف، توفیق نداشتیم نداریم بیاییم این‌ها گفتم خب، بیا. این دفعه که ما داریم می‌رویم، ثبت‌نام بکن، با هم برویم، توفیق پیدا می‌کنیم. اینجا که تو، در خانه‌ات بنشینی که توفیق، خودش که نمی‌آید که. بیا، آنجا توفیق پیدا کن، توفیق و شهادت هم شاید پیدا کنی! او هم می‌گفت نه توفیق در این حد نمی‌خواهم!

حالا، این خواهر عزیزمان که چقدر متفکرانه، چقدر عمیق، چقدر معنوی، چقدر دقیق و سیاسی، چقدر عالی صحبت کرد. 100 تا درس در صحبت‌های این خواهرمان بود. خانم افغانی و همسر شهید. همه چیز را ایشان گفت. حالا شما نگویید به فاطمیون، به بچه‌های افغانی مجاهدین افغانستان متلک به همه می‌گفتند. زمان جنگ هم به رزمنده‌ها می‌گفتند. قرآن می‌گوید زمان پیغمبر، به اصحاب پیغمبر، همین‌ها می‌گفتند. همین حرف‌ها را می‌زدند. این‌ها، افتخار است. وقتی شاگرد تنبل‌ها و تجدیدی‌ها و مردودها به شما متلک می‌گویند، شما باید خوشحال باشید، یعنی بفهمید شاگرد اول هستید. این تجدیدی‌ها به شاگرد اول، وقتی متلک می‌گویند، یک جایشان می‌سوزد. از یک جایی، تحت فشار هستند. خب، نامرد، تو هم برای امکانات، بیا، برو. آن، کدام احمقی، جز تو که جانش را بدهد؟ خانواده‌اش را در زحمت بیندازد؟ چه کار کند؟ برای یک چیزی؟ به قول امام زمان انقلاب، می‌گفتیم: آمده‌اند، می‌گویند انقلاب، مادی بوده است. یعنی مردم آمده‌اند برای مثلاً آسفالت! می‌گفتند خیابان‌های ما را آسفالت کنید. برای آسفالت، آمده‌اند، بچه‌هایشان را داده‌اند، بچه‌اش را داده است که برای این که بیایند، خیابانشان را آسفالت کنند. اصلاً پول را می‌خواهی برای جانت، برای خانواده‌ات؟ آن کسی که جانش را برای یک چیزی مهم‌تر از جان، ندهد، اصلاً مشکل عقلی دارد، قبل از این که مشکل دیگری داشته باشد. نه، این‌ها این متلک‌ها، فحاشی‌ها، این توهین‌ها، مسخره کردن‌ها، همیشه بوده است. در خانه‌های اشرافی، کاخ‌های این‌ها هزار تا از این خانه‌های اشرافی را بگردید، یک زن مثل این خانمی که اینجا الان صحبت کرد، زن شهید یکی پیدا نمی‌کنید. تمام این کاخ‌ها را بگردید در دنیا گاو تربیت می‌کنند که فقط بخورند و بخوابند و از همه، طلب طلب داشته باشند. یعنی این خانه‌ها، این کاخ‌ها، بیشتر طویله است تا خانه. از در طویله، آدم بیرون نمی‌آید. امام می‌گفت تمام جبهه‌ها را بگردید، یک بچه سرمایه‌دار پیدا نمی‌کنید. همه شهدای ما، طبقات متوسط و پایین بودند. اگر یک بچه سرمایه‌دار، بالای شهری هم بود، از خانواده‌اش و آن فرهنگ، کنده بود، از آنها جدا شده بود. بعد، آنها می‌آیند، این‌ها را مسخره می‌کنند که چرا تو انسانی؟ چون آن، فقط به فکر خودش است. این دارد خودش را فدای همه می‌کند در گمنامی. این بزرگ است یا آن؟ آن، صغیر و کوتوله است یا این؟ خیلی جالب است. آن کسی که باید مسخره بشود، مسخره می‌کنند. یادتان باشد، قرآن هم می‌فرماید که این‌هایی که شما را مؤمنین، مجاهدین را در دنیا مسخره می‌کنند، روزی خواهد رسید که شما، آنها را مسخره کنید. امروز، آنها دارند به شما می‌خندند. چند ماه، چند سال دیگر هم، شما هم آنها از این عالم به عوالم بعد می‌روید. بعد قرآن می‌فرماید آنجا، شما هستید که به ریش این‌ها می‌خندید.

من، تحت تأثیر فرمایشات ایشان بودم. من در تشییع همسر شما بودم. مثلاً شهدای کشورهای دیگر، از جمله افغانستان که این‌ها در سوریه شهید شده‌اند، این را اصلاً اعلام نمی‌کردند، نمی‌دانم برای چه. من اصلاً عمداً یک کلاس داشتم، آن را تعطیل کردم، تشییع همین شهید (ابوحامد) عمداً آمدم، جای طلبکار و بدهکار که نباید عوض بشود. حالا یادبود شهدای لشکر عزیز و سرافراز 27 حضرت رسول(ص) است.

در جنگ سه- چهارتا لشکر بودند که هر جا، عملیات‌ها خیلی سخت بود یا گره‌ها کور می‌شد یا قفل می‌شد، آتش، میلی‌متری می‌ریختند و نمی‌شد یک چندتا لشکر البته همه لشکرها تلاش می‌کردند اما یک چندتا لشکر بودند که اصلاً برای کارهای سخت و گره‌های ناگشودنی، این‌ها اعزام می‌شدند. سرداران سرافراز این لشکر، امثال شهید همت و دیگرانی که امروز شما می‌بینید، الگو شده‌اند. در قرآن می‌گوید، دعا می‌کنیم، می‌گوید: خدایا «اَللّهُمَّ اجْعَلْنِی اِماماً للمتقین اِماماً» خدایا، من را پیش چشم انسان‌های پاک، شریف، با تقوا یک الگو یکن. من الگوی آن‌ها بشوم. خب، امثال این‌ها الگو شده‌اند. آن موقعی که این‌ها فرمانده لشکر این تیپ‌ها و شهید می‌شدند، سن‌شان 20 و چند ساله، بیشتر نبود. الان اصلاً کسی، 20 و چند ساله‌ها را چیزی حساب نمی‌کند. آن موقع، فرماندهان لشکرهای ما، پیر پیرهای‌شان مثلاً 27 ساله بوده است. 27- 8 ساله بوده است. ما فرمانده 18 - 19 ساله داشتیم. یک کارهای بزرگی انجام شد. راجع به آنها اگر بخواهیم حرف بزنیم، باید زیاد حرف بزنیم.

معاویه که توانسته است نسل بعد از امیرالمؤمنین را در نصف جهان اسلام، ضد علی بار بیاورد که در تمام نماز جمعه‌ها و سخنرانی‌های حکومتی، اول می‌گفتند: «بسم الله الرحمن الرحیم. درود بر پیغمبر، مرگ بر علی. لعنت بر علی» یک نسل کامل، این‌جوری بار آمد. جوری شستشوی مغزی و تبلیغات شد که وقتی گفتند علی در مسجد، کشته و شهید شده است، این‌ها نمی‌گفتند: «شهید.» می‌گفتند مگر نماز می‌خوانده است، که علی را در مسجد، کشتند؟ برای چه مسجد رفته است؟ ببین، آن زمانی که ماهواره و فضای مجازی و این‌ها نبوده است، این‌جور شستشوی مغزی. اولین مسلمان که علی است، می‌گفتند: مگر مسجد می‌رفته است؟ زمان یزید دیگر دوره‌ای که آنهایی که اصلاً زمان پیغمبر بودند، دیگر نیستند. آن نسل، فرق حسین و یزید را اصلاً نمی‌فهمد چیست. می‌گفتند: پیغمبر، جد حسین است، پدربزرگ حسین است. خب، شوهر عمه یزید هم است. پدربزرگ این است، شوهر عمه، آن است. این‌ها، همه‌شان اهل بیت هستند، خودشان به جان هم افتاده‌اند، اهل بیت. حالا حسین و یزید چه فرقی برای ما می‌کند؟ یعنی وقتی علی و معاویه را تشخیص نمی‌دهند اولین مسلمان و آخرین مسلمانی که تا آخر با پیغمبر می‌جنگیده است، ابوسفیان و فلان بعد، فرق حسین و یزید را می‌خواهند بفهمند. برای این که بدانیم، چه‌جوری ممکن است قضایا تحریف بشود، این جهاد تبیین، می‌گویند برای همین است. در همین قضایای اخیر، دیدید، بعضی بچه‌ها که واقعاً بازی خوردند. یعنی واقعاً فکر کردند، این‌ها را راست می‌گویند، با خشم و نفرت، بدون این که هیچ چیز بدانند. یعنی از او سؤال می‌کنی که چه می‌گویی؟ اصلاً حرفی نداشت، کتابی نخوانده است، اصلاً استدلالی بلد نیست. توضیحی ندارد. فقط با خشم و نفرت و بدبینی عصبانیت‌شان می‌کنند.

خب حالا، این سؤال‌ها و شبهات برای شماها که بچه‌هایی که در جنگ بودند حالا می‌گوییم بچه‌ها همه پیرمرد هستند، زوارشان در رفته می‌گوییم بچه‌ها. اگر این بچه‌ها و نوه‌ها و نسل بعد به این سؤال‌ها، درست جواب ندهند، این‌ها 20 سال دیگر، هر چه که بشنوند، همان را ممکن است باور کنند. بله، جنگ را اصلاً امام در ایران شروع کرد. بعد هم هشت سال جنگیدند، این همه شهید و زحمت و... آخرش هم که پیروز نشدند.

من، دو تا سند برایتان آورده‌ام. یکی، نامه‌ای که صدام، خودش به رئیس‌جمهور، آن وقت که آقای هاشمی بود نوشت. خود صدام می‌گوید که هر چه که ایران می‌خواست، من، تن دادم و می‌پذیرم. خود صدام دارد می‌گوید هر چه که ایران می‌خواست، حق به حق، آن را، حق خودش می‌دانست، من، قبول دارم. این چیست؟ گفت تمام شرایط شما را برای ایران را، برای برقراری صلح، قرارداد 1957، الجزایر هم که پاره کردیم وقتی جنگ را شروع کردیم، آن را هم ما می‌پذیریم. 11 سال کینه و دشمنی با انقلاب، ما، قبل از جنگ و در طی جنگ بعد این‌جوری، نامه پیروزی جمهوری اسلامی و انقلاب ایران را بر دشمن. روز 24 مرداد 69. این پیام را از رادیو عراق خواند، خود صدام. آخر کاری هم مسلمان شد. یعنی کسی که اصلاً بنیادش، ضد دین بود، یادتان است آخر کاری «الله اکبر» با خط خودش روی پرچم عراق را نوشت و یک مرتبه مذهبی شد. بعد هم حمله به کویت و زدن عربستان، همه این‌ها برای یک بود که می‌دانست هر کسی بخواهد قهرمان باشد در دنیا و ملت‌ها طرف او باشند، باید ادای ایران را دربیاورد. باید حرف‌های امام را بزند، چنان که این تکفیری‌ها و وهابی‌ها هم همین کار را کردند. آن بن لادن و و... دقیقاً آمدند ادای امام را درآوردند. عین سخنرانی‌های امام را به عربی گفتند، به‌علاوه یک چیزهایی وهابی، داخل آن گفتند، چون همه این‌ها فهمیدند که امروز در جهان عرب، در جهان اسلام، این خط فکری انقلاب اسلامی و امام است که مردمی است و پیروز می‌شود و قوی است و با افتخار است، این را می‌دانستند. همه یک‌جوری تقلید کردند. صدام هم آخر کاری یک، مذهبی شد. همه مذهبی شدند. یادتان هست امام می‌گفت دیگر آقای کارتر، رئیس‌جمهور آمریکا هم برای ما اسلام‌شناس شده است! نخست‌وزیر اسرائیل هم اسلام‌شناس شده است. این‌ها می‌گویند اسلام واقعی، این نیست، آن است. بعد، گفت من می‌ترسم کم‌کم بیایند، به عروة الوثقی به کتاب‌های حوزه حاشیه بزنند! مرحوم سید یزدی، یک کتاب فقهی است که هر کسی می‌خواهد، هر کسی به آن حاشیه بزند و انتقاد کند و نظر بدهد این دیگر معلوم می‌شود، دارد می‌گوید ما مجتهد هستیم. گفت کم‌کم دیر شده است، این‌ها بیایند به عروة هم حاشیه بزنند. بگوییم آیت‌الله کارتر! شاه هم آن اواخر، خیلی مذهبی شد. همه این‌هایی که با دین مبارزه می‌کردند، یک مرتبه، اهل مسجد و کلیسا و دلسوز دین شدند.

صدام بعد از جنگ، قبل از این که به کویت حمله کند، این‌ها گفتند خب، جنگ تمام شد، حالا این بدهی‌هایت را بده. ما این همه پول و جنگ و کشور همه‌اش را ما داریم. همین عربستان، امارات و این‌ها، ده‌ها میلیارد دلار پول داده‌اند. ما در تحریم مطلق این‌ها این‌جور آخری سلاح‌ها را شرق و غرب تمام آمریکا، شوروی، روسیه، انگلیس، فرانسه، آلمان همه به این می‌دادند، همه شما می‌دانید، سیم خاردار هم به ما نمی‌دادند. میلیاردها میلیارد، پول به او می‌دادند، ما تحریم مطلق بودیم. از ده‌ها کشور جهان، اسیر گرفتیم، جنگ جهانی بود. باز هم آخر جنگ این‌جوری می‌شود. صدام به این‌ها گفت که من به نیابت از همه شماها، با ایران جنگیده‌ام. حالا می‌گویید قرض‌هایت را بده؟ من اگر جلویشان را نمی‌گرفتم که این تمام این کشورهای شما، انقلاب می‌شد. همه جا، مسلمان انقلابی‌ها من به نیابت از همه شما رژیم‌های منطقه، من با این‌ها جنگیده‌ام. حالا که جنگ تمام شده است این‌جوری می‌گویید؟ بعد به کویت حمله کرد، دیگر ماجرا عوض شد. یعنی یک مرتبه شد، انقلابی، ضدامریکایی، اسلام‌گرا، درست ضد تمام عمرش یک نقش جدید پیدا کرد. حالا در آنجا شکست خورد، در جنگ با ما فهمید که بعد از این همه شعاری که زده است حالا دست از پا درازتر برگردد، عراق که وا نمی‌ماند، اینجوری رژیم و کشور فرو می‌پاشد. تنها کارش این است که داری غرق می‌شوی، دیگر نمی‌توانی برگردی، برو جلو، شاید به ساحل آن طرف، شاید برسی که خب او را این‌جوری کردند.

آنهایی که می‌گویند بالاخره جنگ را چه کسی برد؟ چه کسی باخت؟ خب، اولاً کسی که با تمام حمایت جهان به کشور شما آمده ولی شما او را بیرون انداختید هنوز او نباخته؟ معلوم نیست چه کسی برده است و چه کسی باخته است. آن وقتی می‌برد که هزاران کیلومتر که در اشغال‌اش بود، نگه دارد. این هم که می‌گفتند مذاکره کنیم، عملیات نکنیم، اگر مذاکره می‌کردیم، تا همین الان، سه، چهار تا استان ما دست آنها بود. هنوز داشتیم مذاکره می‌کردیم. هنوز همین الان فلسطین و اسرائیل، هنوز دارند مذاکره می‌کنند.

صدام می‌گوید که 1) با پیشنهاد شما، اعلام می‌کنیم، کاملاً موافق هستیم. هیچ بهانه‌ای نمی‌آوریم و سریع، هر چه شما بخواهید، عمل می‌کنیم. 2) هیئتی را شما به بغداد بفرستید ما هم هیئتی به تهران می‌فرستیم که امضا کنیم و دیگر آشتی و دوستی. 3) صدام می‌گوید برای این که حسن نیت خودم را نشان بدهم که ما واقعاً می‌خواهیم صلح بشود، من اعلام کرده‌ام، از همین جمعه، کل نیروهای ما اگر در جایی داخل خاک شما هستند همه جا از مرزهای شما تا دم مرز عقب بیایند، و به نیروهایم گفته‌ام در مرزها هم نمانند فقط یک تعدادی نیروهای پلیس مرزی به شکل سمبولیک، بمانند، در شرایطی که از این به بعد، کلاً به نظر ما غیرجنگی است و جنگ دیگر تمام است. اسرای جنگ را از راه خانقین و قصر شیرین و مواردی که توافق کنیم هر دوتایی‌مان آزاد می‌کنیم. ما قبل از شما ما به آزاد کردن شروع می‌کنیم که نشان بدهیم دیگر واقعاً، حرف‌های شما را قبول کرده‌ایم، می‌خواهیم صلح کنیم. این جمله صدام را دقت کنید، میگوید:

آقای رئیس‌جمهور، با این تصمیم ما، همه‌چیز روشن است. تمام خواسته‌های شما و تمام مسائلی که بر آن تکیه می‌کردید، دیگر تحقق یافت. این جمله صریح است. بعداً گفت که آمریکا به من چراغ سبز داد. روسیه، شوروی، کمونیست‌ها، به من، تا این حد، اسلحه دادند. فرانسه، انگلیس، همه به من کمک کردند. بمب‌های شیمیایی را در آلمان و انگلیس و این‌ها به تو دادند. تو علیه ما سرنیزه آنها بودی، حالا که سرنیزه‌ات را شکستیم، بچه‌های ما تو را شکست داده‌اند. حالا یک مرتبه مسلمان شد و عابد و مسلمان و طرف‌دار صلح و این‌ها شد. چرا؟ برای این که در این جبهه کاملاً شکست خورد، بعد هم به سازمان ملل اعلام کردند، این را تا قطعنامه 598، هیچ قطعنامه‌ای تا این حد به نفع ما باشد، امضا نشده بود. البته، این قطعنامه، کاملاً عادلانه نبود اما اصلی‌ترین چیزهایی که ما می‌خواستیم، اجمالاً در آن، به نحوی بود، گرچه ما وقتی این عهدنامه همین عهدنامه، قرارداد صلح، امضا شد، ما، شما بودید دیگه، همان موقع در جبهه، همه ناراحت بودیم. همه بچه‌ها ناراحت بودند، چون بچه‌های ما می‌خواستند بروند بغداد را آزاد کنند. کاری که البته بعدها شد. در این راهپیمایی اربعین، قبل از کرونا، داشتیم می‌رفتیم، من اصلاً باور نمی‌کردم که خدایا کجا هستیم؟ ما کی هستیم؟ یکی از رفقای زمان جنگ را آنجا دیدم، گفتم تو زمان جنگ، این صحنه را باور می‌کردی؟ وقتی که قطع‌امه امضا شد، ما عقب آمدیم، همه ناراحت بودیم. این همه بچه‌ها کنار ما در خون‌شان دست و پا زدند و هی می‌گفتند کربلا، کربلا می‌گفتند رفتید کربلا، سلام ما را به آقا برسانید ما را رو به کربلا بگیرید، سلام بدهیم، شهید بشویم. باور می‌کردی حالا، یک مرتبه، بزرگ‌ترین راهپیمایی جهان 20 میلیون آدم، بیایند، این‌جور جمعیت، از 60، 80 کشور جهان، بعد مدیریت و نظارت این‌ها دست بچه‌های جنگ باشد؟ امثال قاسم سلیمانی بیایند عملاً مدیریت کنند؟ باور می‌کردید؟ باور می‌کردید، ارتش عراق، بسیج عراق، تشکیل شود و تصویر امام هم دست‌شان باشد؟ چه کسی باور می‌کرد؟ صدام را چه کسی اعدام کرد؟ صدام را، آمریکا اعدام نکرد. آمریکا می‌خواست نگهش دارد. این مجاهدین عراقی که در ایران بودند، این‌ها که حکومت عراق در این هر وقت انتخابات شد، یک بخش مهمی از آن دست همین‌ها بود و افتاد. این‌ها به آمریکا گفتند خط قرمز ما صدام است. محاکمه‌اش می‌کنیم. محاکمه شد. حالا هنوز دادگاهش مانده بود، همین مقداری که در دادگاه ثابت شد، برای اعدامش کافی بود، باید اعدام شود. آن ژنرال‌های آمریکایی، آنجا، گفتند که خب، ما خیلی مقاومت کردیم ولی دیگر این‌ها، خط قرمز بود. گفتند اگر کاری را بکنید، ما، یعنی نیروهای شیعه، با آمریکا درگیر، مستقیم می‌شویم. کاری که بعدها شد. (درگیری مستقیم). خب حالا، آن موقع آمریکا جا زد. بعد، آنها که شاهد ماجرا هستند، نقل کرده‌اند که وقتی صدام فهمید که دارند او را برای اعدام دارند می‌آورند تحویل بدهند، باز برگشته گفته است که - همان کسی که این نامه را نوشته- به آمریکایی‌ها گفته بود شما من را نگه دارید. هیچ‌کس نمی‌تواند حریف ایرانی‌ها بشود. این‌ها اگر وارد شدند، این انقلاب، این خط، چیزی نیست که متوقف شود. هیچ‌کس جلوی این‌ها را نمی‌تواند بگیرد. من را نگه دارید. گفته بودند دیگر نمی‌توانیم! بعد، گفت ما فقط برای این که یک کمی بتوانیم او را کنترل کنیم از آمپول‌های قوی آرام‌بخش به او زدیم که وقتی همین مجاهدین عراقی برای اعدام او را بردند او نمی‌فهمید، هر چه به او می‌گفتیم که «وصیت کن، خداحافظی کن، نمی‌فهمید چه می‌گوییم، چون همین آمپول‌های آرام‌بخش را مثل مواد به او زده بودند که وقتی اعدامش می‌کنند، خیلی نفهمد. فیلم آن هست، حتماً دیدید، وقتی این نیروهای اسلامی شهید محمدباقر صدر دارند او را به دار می‌کشند، یکی به صدام می‌گوید که داری می‌روی جهنم، حداقل حالا شهادتین خودت را بگو، و بعد او را اعدام می‌کنند. خب این عاقبت صدام بود. آن، عاقبت امام بود. بزرگ‌ترین تشییع جنازه تاریخ بشر. آن، افسرهای صدام بودند، این هم، قاسم سلیمانی، افسر امام. از نظر مادی و دنیوی، چه کسی پیروز شد؟ چه کسی شکست خورد؟ حالا اخروی و اصل آن ابدیت است که پیروزی و شکست، بعد از این عالم است.

و راجع به آن سؤال دوم بالاخره از نظر بین‌الملل جنگ را چه کسی شروع کرد؟ رئیس سازمان رئیس سازمان ملل، دکوئیار، که چند سال قبل مُرد، آمریکا و غرب، فشار می‌آوردند به شورای امنیت سازمان ملل که نگویند صدام، جنگ را شروع کرده است، تا آخر. ولی وقتی دیگر رسید به آن بمباران‌های شیمیایی و این وضعیت در منطقه تقریباً یک جنگ جهانی داشت می‌شد و این‌ها آنجا، رئیس سازمان ملل، در روزهای آخر کارش، به شورای امنیت سازمان ملل، نامه نوشت و چندین سند ارائه داد که خود این نامه‌ی او، یک سند مهمی است. همین را هم نمی‌گویند اینجا، به عنوان یک سند تاریخی خیلی معتبر و قابل استناد است. اول، می‌گوید که ما تمام تمام ادعاهای دو طرف را بررسی کردیم که صدام می‌گفته است جنگ را ایران شروع کرده است. همه را ما بررسی کردیم. تجزیه و تحلیل شد و برای من، خودم، از سال‌ها قبل، روشن بود که عراق، جنگ را آغاز کرده است اما به لحاظ بین‌المللی و سازمان و تشکیلات و بروکراسی و این‌ها خب، نمی‌توانستیم بگوییم. فشار هم روی او بوده است،. بعد، می‌گوید درباره بند شش عناصر از موضع طرفین، پیرامون این بند، برای من مشخص بود. این، یک واقعیت است که در توضیحات عراق برای جامعه بین‌الملل، قابل قبول و کافی نیست. تمام این حرف‌ها و سندهای جعلی که صدام داد به ما می‌داد این‌ها، هیچ کدام قابل استناد نبود. بخشی از آن که واضح بود، جعلی اصلاً سندی نداشتیم که این‌ها واقعی است. بخشی از آن هم بهانه بود. یعنی مثلاً می‌گویی در مناطق مرزی این‌ها یک کسی علیه ما یک کاری کرده است. خب، مگر وقتی در مناطق مرزی اصلاً فرض کن، تو راست می‌گویی، دو سه بار، خلاف قانون بشود، مگر باید جنگ شروع کنی؟ حمله کنی و هزاران کیلومتر را بگیری؟ می‌گوید این سند، قابل پذیرشی، هیچ وقت، عراق نتوانست به ما بدهد. استفاده‌ی غیرقانونی از زور و عدم احترام به تمامیت ارضی یک کشور، هر کس کند، مسئول مخاصمه و آغازگر جنگ، او است. بنابراین اعلام کرد در سند ما معتقدیم، رسماً، 22 سپتامبر 1980، همان شهریور ماه شهریور 59، جنگ را، عراق علیه ایران، آغاز کرد.» با توجه به منشور ملل و اصول شناخته‌شده‌ی این تهاجم، قابل توجیه نیست و حکومت عراق، صدام، مسئول این مخاصمه است، بوده است. حتی اگر قبل از شروع مخاصمه، بپذیریم، تعرضاتی از طرف ایران به خاک عراق شده باشد که صدام ادعا می‌کرد که تازه، اکثرش هم دروغ می‌گفت، باز هم، چون چنین تعرضاتی، توجیه‌کننده‌ی تجاوز عراق به ایران نیست و نبود، هیچ دلیلی نمی‌شود که حتی اگر این‌ها را راست گفته باشد. این، تجاوزگری است که ناقض ممنوعیت کاربرد زور است. یکی از اصول حقوق بین‌الملل. به عنوان مثالمن به درخواست یک یا هر دو طرف، در موارد متعدد، هیئت‌های متعدد کارشناسی برای تحقیق، فرستاده‌ام. در هیچ‌کدام از این تحقیقات، ادعای صدام، اثبات نشد. البته، می‌گفت روی ما، آمریکا و شوروی فشار می‌آورد که نگوییم! می‌گوید راجع به استفاده از سلاح‌های شیمیایی، حمله به خانه‌های مسکونی، شکنجه و بدرفتاری اسرای جنگی هر جا بررسی کردیم، اسناد به نفع ایران بود. یعنی ایران با اسرا، خوب برخورد کرد. ایران، خانه‌های مسکونی و مردم را، حتی‌الامکان، عمدی نزد ولی این‌ها هم سلاح‌های شیمیایی، هم زدن خانه‌های مردم و هم شکنجه‌ اسرا همه این طرف، انجام می‌دادند. بعد، می‌گوید ما شاهد بودیم که سلاح‌های شیمیایی، غیرنظامیان ایران را در شهرهای مختلف، هدف قرار داد.

یک نکته‌ی دیگر هم بگویم، عرضم را خلاصه کنم. رئیس دفتر فرح، حسین نصر که الان دکتر حسین نصر، الان در آمریکا است، خاطرات خود را چاپ و منتشر کرده است. آن که دیگر طرف‌دار انقلاب اسلامی نیست. می‌گوید که بعد از 17 شهریور، در ایران، هنوز شاه بود. قرار شد ما عراق برویم، چون امام، همان موقع‌ها، کم‌کم رفت، به یکی، دو ماه، به نظرم، بعد از 17 شهریور بود، امام رفت، پاریس. می‌گوید قرار شد ما برویم عراق. از آن طرف هم، یکی از مراجع پیام داده بود که من می‌خواهم شاه را ببینم. حالا البته من، حرف‌های این را دارم نقل می‌کنم. من این که کدام، کجایش راست و دروغ است، من کار ندارم. آن تیکه‌اش که راجع به صدام است که قطعاً راست گفته است. آنجا، انگیزه‌ای ندارد، دروغ بگوید. می‌گوید ما آمدیم بغداد، گفتیم که شاه که نمی‌تواند بیاید، فرح بیاید. ایشان می‌گوید من با فرح، با چند نفر دیگر از سران رژیم، رفتیم بغداد. مثلاً یک شب، آنجا بودیم که با فرح برویم نجف. آمدیم، رفتیم پیش آقا آن گفت که ما، حرف‌های تند امام را مثلاً قبول نداریم و می‌خواهیم شما بمانید که کمونیست‌ها نیایند. حالا این حرف‌های نصر که دیگر، دروغ و راستش با خودش است. من نمی‌خواهم تأیید کنم که امام، عصبانی شده بود فرمود ملت، آمده‌اند در صحنه. جوان‌های مردم دارند شهید می‌شوند. بعضی‌ها می‌گویند می‌ترسیم، کمونیست‌ها بیایند. امام گفت کدام کمونیست‌ها، آقا؟ این ملت از در مساجد، با شعار «الله اکبر»، آمده‌اند در خیابان. کمونیست کجا بود؟ که از ترس کمونیست‌ها، شاه بماند. همان کاری که دوره‌های قبل هم، بعضی‌ها کردند. حالا، من به این ماجرا کار ندارم اما آن بخشش که جنگ را چه کسی شروع کرد این می‌گوید که من با فرح، در یکی از کاخ‌های صدام رئیس‌جمهور عراق، حسن البکر بود. صدام، معاونش بود که چند ماه بعد که انقلاب در ایران پیروز شد، صدام، کودتا کرد، آن را گذاشت کنار، خودش دیگر آمد، رئیس‌جمهور شد. گفت آن صدام آمد، دیدن فرح، دو تا نکته گفت. یکی گفت به برادر ما، شاه، صدام گفت به برادر ما، شاه، بگویید از قول ما که این‌قدر مصالحه نکند. مثلاً این 17 شهریور، کار خوبی است، ادامه بدهد. اگر با تانک بروی بالای این شورش‌ها الان، 300 نفر در یک روز بروند زیر تانک، کشته شوند، بهتر است تا این دیگر در اقتدار کنید تا یک سال دیگر، مجبور بشویم، یک میلیون عراقی و ایرانی کشته بشوند. این جمله، معنی‌اش چیست؟ بله؟ تهدید جنگ است دیگه. یعنی اگر الان کشتی ایرانی‌ها را مردم را کشتی، گفت، روزی 300 تا از این‌ها بروند زیر تانک، یک چند هزار کشته می‌شوند، تمام می‌شود و الا، معنی‌اش این است که اگر این‌ها بیایند، امام پیروز بشود، بیاید، ما حمله می‌کنیم و الا، عراق هم انقلاب می‌شود. مردم عراق هم به پا می‌خیزند. اصلاً می‌دانید، خود این یارو، ولیعهد عربستان، این گفت که اول انقلاب، تمام بزرگان ما می‌گفتند که اگر شاه سقوط کند در ایران، بعدش نوبت ما است. ملت‌های ما هم قیام می‌کنند، چون این‌ها، شعارهایشان اسلامی بود. اگر می‌گفتند ایران، فقط نه، این‌ها گفتند ایران، ولی اسلام. و تحلیل این‌ها این بود که اولین کشوری که قطعاً، زود، انقلاب خواهد شد، عراق است، چون ایرانی‌ها و عراقی‌ها خیلی مخلوط هستند. اکثریت هر دو هم شیعه هستند، هر دو هم هی حسین و حسین و خمینی هم که اینجا، خودش، نجف بوده است. اولین کشوری که انقلاب می‌شود، عراق است و همه پشت صدام ایستادیم، چون بعد، نوبت ماها بود. این جمله که نصر می‌گوید که صدام به فرح گفت به برادرمان، شاه، بگویید، نترس، بکش، چون خود صدام، خیلی می‌کشت، وحشی بود. شاه، یک کمی ترسو بود. جنایت‌کار بود اما ترسو. صدام، جنایت‌کار نترس بود. صدام، خیلی بیشتر از شاه، کشت. شاه زود می‌ترسید، دو بار انقلاب شد، هر دو بار هم از کشور در رفت. صدام دیدید که تا آخر ایستاد. هزار، هزار هم راحت می‌کشت. کردستان خودشان را، بمباران شیمیایی کرد. سربازهای خودش را شرق دجله اسیر گرفتیم، افسره بچه‌های ما را دید گفت صدام 15 کیلومتری پشت خط، به فرمانده‌های تیپ و لشکرهای ما می‌گوید که باید بروید جلو. هر چه می‌آیند، بچه‌های شماها عقب می‌زنند نیروهای ما می‌ترسند بیایند. بعد، صدام می‌گوید به یک تیپ، می‌گوید 200 متر، باید جلو بروید اگر نروید، فرمانده تیپ، اعدام. فرمانده تیپ به فرمانده گروه، گردانش می‌گوید اگر 200 متر نروی، اعدام. همین‌طور از بالا به پایین، و می‌گفت همین‌طور دارد تند تند اعدام دارد می‌کند. می‌گفت شما همین تعداد بچه اینجا هستید. اسیر عراقی را بچه‌ها گرفتند، آوردند، این طرف خاکریز، او گریه می‌کرد که ما باور نمی‌کنیم، این‌جوری بود. این جمله، بهترین سند است که خود این‌هایی که با دربار شاه و حکومت بودند، خودش دارد می‌گوید. می‌گوید وقتی این را گفت که اگر الان جلوی این‌ها را نگیرید، یک سال بعد، یعنی تا این‌ها پیروز بشوند، ما می‌جنگیم، والا نمی‌توانیم صبر کنیم. یک سال بعد، یک میلیون ایرانی و عراقی کشته بشوند، خوب است؟ خود این می‌گوید که من خیلی تعجب کردم و یک کمی نگران شدم که منظورش چیست؟ هیچی. این‌ها، از همان موقع، هنوز انقلاب پیروز نشده بود، برنامه‌ی حمله به ایران و جنگ برای بعد از انقلاب بود.

***

بسم الله الرحمن الرحیم

عرض سلام و ارادت دارم، محضر همه برادران و خواهران عزیز، به ‌ویژه خانواده‌های شهدای بزرگوار که بعد از سی و چند سال، بقایای پیکر مطهرشان رسیده است. من می‌خواهم روضه این بچه‌ها را بخوانم، نه کمک کنم به شما که احساسات‌تان تحریک شود به نفع این‌ها. نه اصلاً عقیده دارم که من و شما حق داریم برای این‌ها غصه بخوریم. شما از بین رفتید. شما شهید شدید. شماها کاش که داماد می‌شدید، نمی‌دانم، بچه‌هایتان را می‌دیدید و این‌ها. این‌ها به نظرم، حرف‌های دونِ شأن این شهدا است. حالا، آنها مثل ما که مانده‌ایم و یک مقدار بیشتر، چند سالی خورده‌ایم و خوابیده‌ایم و مرده‌ایم و بقیه ما هم داریم می‌میریم. ما چه داریم که این‌ها نداشتند که از موضع غصه و دلسوزی به این‌ها نگاه کنیم؟

من روی دو نکته می‌خواهم رفقا را توجه بدهم، که به درد امروزمان بخورد. توفیق داشتم، شاید هفت، هشت تا عملیات، شرکت داشتم و در، روی تابوت این بچه‌ها که نگاه می‌کردم، از کدام عملیات‌ها، کدام منطقه‌ها آمده‌اند، فکر می‌کنم در 80 درصد این مناطقی که این بچه‌ها را از آنجا آورده‌اند، خب، توفیق داشتم، بودم. صحنه‌ شهادت این نوع بچه‌ها را که می‌افتادند یا مجروح بودند و تا رمق آخر می‌جنگیدند، مثل مادرشان، زهرا(سلام‌الله علیها) مفقودالاثر بودند، در عملیات خیبر، بدر، رمضان، کربلای چهار و والفجر 8، عملیات آخر جنگ و از این قبیل نمونه‌های مکرری از این بچه‌ها، از 16، 17 ساله تا پیرمردهای مسن، دیدیم که تا رمق آخر و گلوله آخر، می‌جنگیدند و عقب نمی‌آمدند. در آن طرف هور و باتلاق در محاصره زیر 72 ساعت بمباران شیمیایی، بَلَم و قایق بود که بروند عقب و نمی‌آمدند عقب. مجروحی که چند بار، خودم به او در عمق 40 کیلومتری خاک عراق، در کنار دجله، افتاده بود و چند بار به او گفتم که نگران نباش، می‌آیند، بچه‌ها، می‌برندت عقب. دفعه‌ی دوم، سوم، من را صدا کرد، گفت چرا این دقیقه، یک بار می‌آیی، به من این حرف‌ها را تو می‌زنی؟ من اگر می‌خواستم بروم عقب، جلو نمی‌آمدم. خودت می‌خواهی بروی عقب، برو. چرا به بهانه من، هی صحبت عقب رفتن، پیش می‌کشی؟ بچه‌ی 16، 17 ساله دیگری که شاید جزو همین‌ها باشد، در محاصره بودیم که از پشت، به بعضی بچه‌ها، تیر می‌خورد. ایشان پرسید از من که چه می‌شود، الان، چه کار کنیم؟ گفتم تا 10 دقیقه‌ی دیگر یا یا شهید می‌شویم، مگر این که بخواهی اسیر شوی. ایشان گفت من اسیر نمی‌شوم گفت که در این 10 دقیقه، نمایشی برای خدا بدهم که کیف کند. منظورش این بود که خدا را راضی کنم. اکثر این بچه‌ها، اگر آنجا شهید نمی‌شدند، این‌قدر ادامه می‌دادند تا در عملیات‌های بعد، شهید بشوند. این‌ها بنا نداشتند، زندگی مادی یک زندگی طبیعی یک زندگی نرمال از نوع حیوانی داشته باشند.

بعضی بهانه‌های بنی‌اسرائیلی که می‌خواهند ایدئولوژی شهادت را زیر سؤال ببرند فدای چه چیزی شدن چه شد؟ این نوع بهانه‌گیری‌ها در زمان همه انبیا بود. قرآن اشاره می‌کند در زمان خطر، اکثر افراد، حتی مدعیان، تا پای خط و درگیری، می‌آیند و همان‌طور که بنی‌اسرائیل به حضرت موسی گفتند ما تا اینجا آمدیم، از اینجا به بعد، «اذْهَبْ أَنتَ وَرَبُّکَ فَقاتِلا إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ». تو و خدا بروید، بجنگید. ما اینجا نشسته‌ایم، قول می‌دهیم، جایی نرویم. ان‌شاءالله پیروز شدید، ما را خبر کنید، ما هم می‌آییم، وارد شهر مقدس می‌شویم. بعد هم، اگر پیروز می‌شدند، قرآن می‌فرماید، می‌گویند که کاش ما با شما بودیم. عجب توفیقی! اگر شکست می‌خوردند، به آنها می‌گفتند که نگفتیم نروید؟ نگفتیم نروید؟ ما می‌دانستیم این‌جوری می‌شود. حاصل خون شما چه شد؟ چه دستاوردی داشت؟ دوره انقلاب، همین‌طور بود. دوره جنگ، همین‌طور. بعد از جنگ، زمان قطع‌نامه، امام در پیام، می‌گوید که کسانی که با روح دین‌داری آشنا نیستند و تمام محاسباتشان مادی است، چه می‌گویند؟ همان زمان، من یادم است، اواسط یا اواخر جنگ، کسانی که پایشان به جبهه نمی‌رسید و نمی‌رفتند، مدام ادعا داشتند یک عده‌ی دیگری می‌جنگیدند، یک عده‌ی دیگری خسته می‌شدند. هی می‌گفتند شما می‌گویید جنگ، جنگ تا پیروزی، جنگ، جنگ کو پیروزی؟ مسخره می‌کردند، تحقیر می‌کردند. ادعا شد که نه، پیروزی نبود.

در جواب آنها، من فقط به نامه‌ای که صدام در پایان جنگ، مرداد 69، به رئیس‌جمهور ایران نوشت، آن موقع آقای مرحوم آقای هاشمی، به او نوشت. اعتراف صریح صدام به این که شما به هر چه می‌خواستید، رسیدید. نه تنها پیروزی‌های معنوی و تاریخی، حتی به لحاظ مادی و نظامی، این بچه‌ها، پیروز جنگ بودند. صدام در نامه‌ی 24 مرداد 69 به رئیس‌جمهور ایران می‌گوید تمام شرایط ایران را و همه آنچه می‌خواستید برای برقراری صلح بین دو کشور، از جمله قرارداد الجزایر را پذیرفتم. یک مرتبه، ادبیات این جنایتکاری که خون یک میلیون عراقی و ایرانی را ظرف 30 سال، ریخت. این‌ها را کشت و مجروح و معلول کرد و بعد به خود آنها پاچه‌ی ارباب‌هایش را گرفت و تاریخ مصرف او تمام شد. نوشت صریحاً اعلام کرد که ما با پیشنهادهای شما، تماماً موافقیم و حسن نیتمان را نشان می‌دهیم. تمام نیروهایمان را عقب می‌کشیم. اسرا را، همه را ما، خودمان، یک‌طرفه، شروع می‌کنیم به آزاد کردن. شما هم آزاد کنید و از این به بعد، ما با شما در سایه همسایگی و این حرف‌ها، با هم زندگی کنیم. اعترافی بالاتر از اعتراف خود صدام به این که شما به هر چه می‌خواستید، رسیدید و من، آن قرارداد الجزایر را که پاره کردم، دوباره به رسمیت می‌شناسم. از این بهتر دیگر، چه اعترافی؟

جنگ را چه کسی شروع کرد؟ بله، شما تحریک کردید، شما شعار دادید، یک سندی را من فقط ارائه می‌کنم که رئیس سازمان ملل در آن موقع، خاویر پرز دکوئیار، به ‌صراحت، بعد از جنگ و قضیه‌ی قطعنامه، اعلام کرد که قطعاً آغازکننده‌ جنگ و متجاوز، صدام و رژیم عراق بود و این سند، بسیار مهمی است که رئیس سازمان ملل، علی‌رغم فشارها و مسائل، اعلام کرد. چرا اجازه دادند اعلام کند؟ چون صدام، به کویت حمله کرد و با عربستان، سر مسائل نفتی، با خودشان درگیر شد. بعد از هشت سال جنایت که نمی‌گفتند چه کسی جنگ را شروع کرده است، در لحظه‌ی آخر، آن موقع اعلام شد.

رئیس سازمان ملل در این نامه و پیامش، بعد از آتش‌بس، 29 مرداد 67 دوستان، آن را هم ببینند. آنجا به ‌صراحت اعلام می‌کند که عراق، متجاوز بوده است. سندهای معتبر و قابل استناد، از جمله این سند سازمان ملل می‌گوید: «درباره‌ی موضع طرفین، پیرامون این بند، از اول برای من مشخص بود که شروع‌کننده جنگ، عراق است. منتهی ما جرأت نمی‌کردیم و دستور و اجازه نداشتیم بگوییم ولی بهانه‌هایی که عراق برای شروع جنگ آورد، به لحاظ بین‌المللی، هیچ‌کدام قانونی نبود و هرگز، کافی نبود. کسانی که آن موقع، زیر سؤال بردند و گفتند خب، صدام که هنوز است، جنگ، تمام شد. اولاً، آن روز، امروز را ندیدند که صدام رفته است و نیروهای مجاهد عراقی که زمان جنگ، در ایران و کنار ما بودند، امروز با رأی ملت عراق، بر عراق، حاکم هستند و صدام، با آن وضع رفت و همان روز هم، امام اعلام کرد که: «خدایا، تو می‌دانی که ما سر سازش با کفر نداریم. خدایا، تو می‌دانی که استکبار و آمریکای جهان‌خوار، گل‌های باغ رسالت تو را پرپر کردند. خدایا، در جهان ستم و بی‌داد، همه‌ی تکیه‌گاه ما، تویی و ما تنها هستیم. خدایا، ما تنهای تنها هستیم و غیر از تو کسی را نمی‌شناسیم و غیر از تو نخواسته‌ایم که کسی را بشناسیم. ما را یاری کن. خدایا، تلخی این روزها را به شیرینی فرج بقیه‌الله و رسیدن به خودت، جبران کن.» بعد امام به فرزندان بچه‌های جنگ رو کرد و گفت: «فرزندان انقلابی‌ام که لحظه‌ای حاضر نیستید از غرور مقدستان دست بردارید. تمام عمر من در راه عشق مقدس، خدمت به شما است. هم به شما، هم به من، سخت می‌گذرد. شهادت، شیرین‌تر از عسل، پیش شما است و برای این خادم‌تان هم، ولی تحمل کنید که خدا با صابران است.» جنگ تمام شد اما امام می‌گوید: «کینه‌های انقلابی را در سینه‌تان نگه دارید و با خشم، به دشمنان خدا بنگرید و بدانید، پیروزی از آن شما است» و بعد، خطاب کرد به آنها که خوشحال بودند که جبهه نرفتند که هنوز هم هیچ وقت نمی‌آیند. آنجا، امام اعلام می‌کند که: «پدران، مادران، همسران، خویشان شهدا و اسرا و مفقودین و جانبازان، توجه داشته باشند و دارند که هر اتفاقی در مسئله‌ی جنگ بیفتد، هرگز از ارزش عمل و جهاد مقدس بچه‌های شما و پاداش الهی شما، ذره‌ای کم نشده است و نخواهد آمد. هیچ چیز از آنچه این فرزندان شما به دست آورده‌اند، کم نشده است و نخواهد شد. فرزندان‌تان، هم‌اینک در کنار پیامبر اکرم و ائمه اطهار هستند. پیروزی و شکست مادی ما، برای آنها، کم‌ترین فرقی ندارد.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته


نظرات

آدرس پست الکترونیک شما منتشر نخواهد شد

capcha